۸۸۸
نام بازی:**«ساعت صفر: ریبون-۷»** > **هشدار:** این داستان حاوی صحنههای خشونت آمیز، ترس روانی و جزئیات گرافیکی مناسب برای بازیکنان بالای ۱۸ سال است. --- # فصل اول: شب معمولی، صدای غیرمعمول **ساعت: ۲:۱۵ بامداد** **مکان: برج اداری آسمان شرق، طبقه ۱۴، اتاق ۱۴۰۷ (امور مالی)** مرتضی، ۳۷ ساله، کارمند نمونهی شرکت «دادهپردازان شرق»، پشت میز پلاستیکی سفیدرنگی نشسته است. عکس پسرش «آرین» را روی میز گذاشته. مانیتور ۲۴ اینچی چشمک میزند. اکسل باز است. چشمانش قرمز از خستگی. > **مرتضی (با خودش):** «برو بابا این پرینتر لعنتی. شش بار پرینت گرفتم، باز هم کاغذش قروچه میکنه.» پرینتر لیزری HP، کنار اتاق، دوباره خطا میدهد: **Jam in Tray 2**. مرتضی بلند میشود. صدای کمرش میآید. چراغ سقفی اتاق ناگهان کوتاه میزند. سپس دوباره روشن میشود. ساعت مچی دیجیتال مرتضی نشان میدهد: **۲:۱۸**. صدایی از راهرو میآید. مثل **کشیده شدن میز فلزی روی موکت**. در ادامه، یک فریاد کوتاه، اما نه فریاد انسان عادی.更像是 صوتی که گلوی فردی پر از خون باشد. مرتضی سرش را بلند میکند. گردنش خشک شده. > **مرتضی:** «کی اونجاست؟ رحمانی؟ تو هستی رحمانی؟» رحمانی نگهبان شب است. معمولاً طبقه همکف مینشیند و قلیان ویدئویی میبیند. کسی جواب نمیدهد. ولی نور زیر درب اتاق، ناگهان یک سایه عبور میکند. سایه دوتکه نیست. شبیه انسانی که سرش ۴۵ درجه خم شده. مرتضی تلفن داخلی را برمیدارد. زنگ میزند. صدای قطعی. بعد صدای عجیبی: **نفس عمیق و خیس**. تلفن را میگذارد. > **مرتضی:** «باشه... فقط میرم در راهرو رو نگاه میکنم. حتماً رحمانی داره شوخی میکنه.» چراغ قوهی جیبی موبایل را روشن میکند. **باتری: ۳٪**. --- # فصل دوم: راهروی چشمها **ساعت: ۲:۲۱ بامداد** **راهروی طبقه ۱۴، ۱۲۰ متر طول، ۸ اتاق در دو طرف** مرتضی در را باز میکند. هوا سرد است. خیلی سردتر از حد نرمال. بوی عجیبی میآید. ترکیب خون، ازن (مثل بوی دستگاه کپی) و یک شیرینی ناخوشایند. راهرو تقریباً تاریک است. فقط چراغهای اضطراری که نور سبز رنگی میدهند، روشن هستند. ده قدم برمیدارد. کفشهایش روی موکت صدا نمیدهد. خوب است. میرسد به **اتاق ۱۴۰۴** (بایگانی). در آن نیمه باز است. چیزی داخل آن حرکت میکند. مرتضی چراغ قوه را میگیرد داخل اتاق. روی زمین: **انبوهی از پروندههای پاره شده**. وسط آن، یک کفش مردانه مانده. سایز ۴۲. پاشنهاش خونین است. > **مرتضی (نجوا):** «این کفش رحمانی بود... نه، رحمانی پوتین نظامی میپوشه. این کفش... مال مدیرعامل بود.» صدای تق تق پاشنه روی کاشی از انتهای راهرو میآید. بعد قطع میشود. بعد دوباره، سریع تر. مرتضی برمیگردد. کسی نیست. اما روی دیوار انتهایی راهرو، اثر دست خونی است. پنج انگشت. خیلی بلند. انگار دست انسان ۳۰٪ بزرگتر شده. ناگهان، **چراغ راهرو یک دفعه خاموش میشود**. فقط نور سبز اضطراری میماند. ولی آن نور هم میلرزد. صدایی از پشت سر مرتضی: **خش خش، خش خش**. برمیگردد. **هیچی**. برمیگرداند سرش به سمت جلو. صورت یک موجود، ۱۰ سانتی متر با صورتش فاصله دارد. **زامبی طبقه ۱۴** را میبیند. --- # فصل سوم: اولین رویارویی (آموزش بقا) این موجود قبلاً خانم «شهلا» از دبیرخانه بوده. موهای جوگندمیاش ریخته. چشم چپش کدر و شیری، چشم راستش مردمک ندارد. رگهای بنفش روی صورتش کشیده شده. دهانش باز است. در دهان: خون لخته، زبانش دو شاخه شده. زامبی جیغ نمیکشد. فقط سوت مانندی از گلویش بیرون میآید: **هیییییی**. مرتضی عقب میپرد. میخواهد بدود ولی پایش به موکت میپیچد. نقش بر زمین میشود. کف دستش میترکد. زامبی با حرکتی غیرعادی (زانوها خم به بیرون، بازوها آویزان و کج) به سمت او میآید. مرتضی عقب میخزد. دستش میخورد به یک صندلی چرخدار. صندلی را پرتاب میکند سمت زامبی. زامبی میافتد زمین. ولی بلافاصله مثل مار از ناحیه کمر خم میشود و بلند میشود. > **مرتضی (با صدای بلند):** «تو رو خدا... شهلا خانم... من قهوه تلخ برات بردم هر روز...» زامبی جواب نمیدهد. فقط راه میافتد به سمتش. مرتضی میدود سمت پله اضطراری. در فلزی سنگین را باز میکند. زامبی از پشت، چنگ میزند به یقه کت مرتضی. پارچه پاره میشود. مرتضی خودش را میکشد داخل پله. در را میبند. چفت فلزی را میکشد. صدای زامبی: پنجه کشیدن روی فلز. بعد... سکوت. قلب مرتضی ۱۴۰ میزند. نفس نفس میزند. موبایلش را نگاه میکند. **سیگنال: صفر. باتری: ۲٪**. نوار راه پله تاریک است. پایین را که نگاه میکند، ته چاهی بینور. بالا را نگاه میکند، تا طبقه ۳۶، فقط پلههای مارپیچ آهنی و صدای وزش باد. > **مرتضی:** «فقط باید برسم بیرون. توی پارکینگ ماشینه. فقط... فقط باید برسم طبقه همکف.» اما طبقه همکف یعنی رد شدن از طبقات ۱۳ تا ۱. و هر کدام پر از ناشناخته. --- # فصل چهارم: قانون اول – سروصدا ممنوع **ساعت: ۲:۲۷ بامداد** **پله اضطراری، بین طبقه ۱۴ و ۱۳** مرتضی کف کفشهایش را با دستمال کاغذی که از جیب درمیآورد، تمیز میکند. دیگر صدا نباید بدهد. کند و با احتیاط پایین میرود. هر ۱۰ پله، میایستد و گوش میدهد. طبقه ۱۳: **بخش فروش بینالملل**. در پله به سمت طبقه نیمهباز است. از لای در، نور مهتابی میآید. و یک صدای عجیب: **تلق تلق تلق** مثل کسی که با مداد روی میز میزند، اما بیست تا مداد همزمان. مرتضی از لای در نگاه میکند. در راهروی طبقه ۱۳، **چهار زامبی** نشستهاند پشت میزهایشان. مثل اینکه مشغول کارند. ولی سرهایشان ۱۸۰ درجه چرخیده به سقف. دستهایشان روی کیبورد است و انگار بیاختیار ضربه میزنند. مانیتورها سیاه هستند. یکی از زامبیها ناگهان میایستد. سرش را به آرامی میچرخاند به سمت در. مرتضی نفسش را حبس میکند. عقب میکشد. در را بدون صدا میبندد. از پلهها پایینتر میرود. طبقه ۱۲، ۱۱، ۱۰ – همه درها بسته. خوب است. اما بوی تند خون تازه از طبقه ۹ میآید. طبقه ۹: در کاملاً باز. داخل تاریک. فقط صدای **مکیدن** میآید. مرتضی چراغ قوه را روشن میکند. باتری موبایل در حال اتمام است: **۱٪**. نور میاندازد داخل: موجودی روی زمین نشسته و دارد از بازوی یک نفر تغذیه میکند. فرد دیگر هنوز زنده است. ضعیف دستش را بلند میکند. > **فرد مجروح (با صدای گرفته):** «فرار کن... نکشش، فرار کن... اینا... باهوشان...» زامبی سرش را بلند میکند. چشمانش کاملاً سیاه است. خون از چانهاش میچکد. ناگهان با سرعت باورنکردنی چهار دست و پا میدود به سمت در. مرتضی در را میکوبد میبندد و با سرعت هرچه تمامتر پایین میدود. صدای برخورد جسد زامبی به در. یک بار. دو بار. در خم میشود. > **مرتضی:** «خدایا خدایا خدایا...» میرسد به طبقه ۶. اینجا **راهروی آسانسور** است. در آسانسور باز میشود. هوش مصنوعی آسانسور با صدای شاد زنانه: > **آسانسور:** «خوش آمدید. در حال حرکت به طبقه همکف. لطفاً برای ایمنی، ماسک بزنید.» مرتضی وارد میشود. دکمه همکف را میزند. درها بسته میشوند. آسانسور شروع به حرکت میکند. بین طبقه ۴ و ۳، آسانسور ناگهان میایستد. چراغ قرمز روشن میشود. از بالای آسانسور، صدای خراش میآید. چیزی روی سقف کابین راه میرود. بعد قطره خونی روی شانه مرتضی میچکد. سقف کابین، یک دست خونین از داخل آویزان میشود. --- # فصل پنجم: کابوس کابین مرتضی بیحرکت میایستد. دستی که از سقف آمده، پنجه بسته است. ناخنهایش سیاه و بلند. بوی گندیدگی شدید میشود. دست، مشتش را باز میکند. داخلش یک **کارت شناسایی** است. عکس: رحمانی (نگهبان). در قاب خون ریخته. سپس سقف آسانسور با یک ضربه شدید کنده میشود. صورت رحمانی –نصف صورتش کنده شده، استخوان فک نمایان است– از سوراخ پایین میآید. مرتضی بیاختیار فریاد میزند: **«رحمانی لعنتی! منم مرتضی! یادت میاد؟!»** رحمانی واکنشی نشان نمیدهد. فقط آهی میکشد و خودش را از سقف پایین میاندازد توی کابین. مرتضی چاقوی کاتر جیبیاش را درمیآورد. یک ضربه به شقیقه رحمانی میزند. چاقو میشکند. هیچ اثری ندارد. زامبی-رحمانی گردن مرتضی را میگیرد و فشار میدهد. چشمان مرتضی پر از خون میشود. نفسهای آخر. در همین لحظه، آسانسور ناگهان سقوط آزاد میکند. هر دو به سقف کابین پرت میشوند. زامبی رها میکند. آسانسور در طبقه منفی ۱ با ضربه مهیبی میایستد. درها باز میشوند. مرتضی از کابین بیرون میخزد. بیهوش میشود. --- # فصل ششم: بیداری در جهنم طبقه منفی **ساعت: ۳:۰۲ بامداد** **طبقه منفی ۱: آزمایشگاه محرمانه شرکت** مرتضی روی زمین سرد سیمانی بیدار میشود. دهانش خشک. پهلو درد میکند. حداقل دو دندهاش ترک خورده. دور و برش تاریک است. ولی نور قرمز چشمکزنی از انتهای راهرو میآید. روی دیوار نوشته: **«ریبون-۷ – سطح ۴ ایمنی زیستی»**. بلند میشود. راهرویی به طول ۵۰ متر. دو طرفش قفسهای فلزی با برچسب **موش، خرگوش، پستانداران غیرانسان**. بیشتر قفسها خالیاند. بعضیها از داخل خون پاشیده شده. یکی از قفسها هنوز بسته است. داخلش یک موش سفید هست. ولی موش چهار چشم دارد. و دو تا از چشمها مردمک قرمز. موش به مرتضی خیره میشود. ناگهان سرش را ۱۸۰ درجه میچرخاند. > **مرتضی:** «اینجا چی کار میکردن...» صدای قدم سنگین از ته راهرو. نور چراغ قوهی نظامی. یک مرد با لباس ضد شیمیایی کامل، پشت شیشه سکوریت دیده میشود. کلاه شفاف دارد. صورتش عرق کرده و ترسیده. > **مرد ناشناس (از بلندگوی لباس):** «تو زندهای؟ چطور زندهای؟ ریبون-۷ هوابرد شده... باید تا ۴ دقیقه دیگه علائم بزنی.» > **مرتضی:** «من چیزی نفهمیدم. فقط میخوام برم بیرون.» > **مرد ناشناس:** «بیرون؟ بیرون یعنی شهر. ویروس ساعت ۱:۳۰ از این ساختمان رها شده. همه جا... همه جا مردههاشون دارن برمیگردن. تو ساختمون بمون. طبقه منفی ۳ واکسن داره. میتونی نجات پیدا کنی.» قبل از اینکه مرتضی حرف بزند، مرد ناشناس پشت شیشه، ناگهان چشمانش سفید میشود. لباسش را میکند. صورتش زیر نقاب: رگهای برآمده سبز. تبدیل شده در حال حرف زدن. > **مرد تبدیلشده:** «ریبووون... هفت... هفتاد درصد...» شیشه را با مشت میشکند و به سمت مرتضی میپرد. --- # فصل هفتم: دویدن برای زندگی (اکشن محض) از این نقطه، بازی وارد حالت **تعقیب و گریز بیامان** میشود. مرتضی باید بدود بدون نگاه به عقب. **لحظه به لحظه:** 1. مرتضی از راهروی قفسها به سمت راست میدود. موجود جدید (ریسر/دونده) چهار دست و پا از دیوار بالا میرود و از سقف به دنبالش میآید. 2. مرتضی وارد **اتاق سرور** میشود. کابینتهای بلند، چراغ چشمکزن. صدای فن. از بین کابینتها، چند دست باریک و استخوانی بیرون میآید. مرتضی چاقوی آشپزخانهای (که از یکی از قفسها برداشته) را تکان میدهد. دستها عقب میروند. 3. وارد **آزمایشگاه مرکزی** میشود. روی میز، لپتاپی روشن است. فیلمی از یک دانشمند پخش میشود: *«ما اشتباه کردیم. ریبون-۷ از موش به انسان پرید. واکسن در دمای زیر صفر در طبقه منفی ۳ نگهداری میشود. رمز درِ اتاق: ۱۸۳۰، تاریخ تولد دخترم...»* قبل از اتمام حرف، همان دانشمند از بیرون کادر به لپتاپ حمله میکند و صفحه سیاه میشود. 4. مرتضی میدود سمت پلههای منفی. موجود دونده از پشت، پای مرتضی را میگیرد. مرتضی میافتد و با یک کپسول آتشنشانی به سر موجود میکوبد. ضربه اول بیاثر. ضربه دوم جمجمه میشکند. موجود برای ۵ ثانیه میلرزد. مرتضی فرار میکند. 5. میرسد به در طبقه منفی ۳. در فلزی ضد انفجار. صفحه کلید عددی. دستانش میلرزد. عددها را میزند: ۱۸۳۰. **خطا! سه مرتبه باقیمانده** مرتضی یادش میآید دانشمند گفت تاریخ تولد دخترم. فرض میکند: ۱۸۳۰ شاید تاریخ باشد؟ تولد دختر دانشمند؟ نه. دوباره تلاش: ۲۰۰۵ (تاریخ تقریبی دختر ۱۰ ساله؟) **خطا! دو مرتبه باقیمانده** موجود دونده از انتهای راهرو بلند میشود. میآید. مرتضی: «باشه باشه... تاریخ تولد... دخترم آرین ۱۳۹۲/۰۴/۱۲... ۰۴۱۲...» میزند ۰۴۱۲. **در باز میشود.** مرتضی وارد میشود. در را میبندد. قفل الکترونیکی میشود. موجود بیرون به در میکوبد، ولی نمیتواند باز کند. --- # فصل هشتم: قلب سردخانه **ساعت: ۳:۴۱ بامداد** **طبقه منفی ۳، سردخانه واکسن** فضای داخلی سفید و سرد. بخار از دهان مرتضی بلند میشود. قفسههای فلزی پر از ویالهای کوچک. برچسب **ریبون-۷ - واکسن غیرفعال شده**. ناگهان صدایی از ته سردخانه: **قدم، قدم، قدم**. یک زامبی دیگر. ولی این فرق دارد. قدش ۲ متر و ۳۰ سانتیمتر است. به دیوار خم شده. پشتش باز است و ستون فقراتش شبیه یک مار از جای خود بیرون زده. چشم ندارد. ولی گوشهای بزرگ و سوراخهای بینی باز. > **مرتضی (با خودش):** «بوی من رو حس میکنه... باید واکسن رو بردارم و برم بیرون.» آهسته واکسن را از قفسه برمیدارد. سرنگ خودکار روی دیوار پیدا میکند. واکسن را به بازویش میزند. چند ثانیه بعد، حالش بهتر میشود. زخمهای سطحی دستش بسته میشوند. زامبی بزرگ سرش را بلند میکند. میآید به سمت مرتضی. مرتضی دو ویال اضافه برمیدارد برای بعد. از در پشتی سردخانه خارج میشود. وارد راهرویی میشود که به **پارکینگ طبقه منفی ۲** منتهی میشود. --- # فصل نهم: آخرین راه فرار – پارکینگ مرگ **ساعت: ۴:۰۵ بامداد** **پارکینگ طبقه منفی ۲ (معمولاً مخصوص مدیران)** پارکینگ خلوت است. ۳۰ ماشین. بیشترشان قفل هستند. نور فلورسنت بالای سر میلرزد. روی دیوارها نوشته با خون: **«به طبقه همکف نرو. همه جا زامبی»** – خط خطی شده – **«آتش کمپ»** – خط خطی شده – **«بیا پایین»**. مرتضی کلید ماشین خودش را که جا گذاشته بود در جیب پیدا میکند. ماشین سمند سورن سفید. دکمه را میزند. ماشین چشمک میزند. صدای باز شدن قفل. همین صدا کافی است. از زیر چند ماشین، دستها بیرون میآیند. از پشت ستون، صورتها. حداقل **۲۰ زامبی** در پارکینگ هستند. مرتضی میدود. یکی از زامبیها از پشت یقهاش را میگیرد. مرتضی با آرنج به صورتش میزند. خون و دندان روی زمین میریزد. میرسد به در ماشین. باز میکند. میپرد داخل. قفل مرکزی را میزند. موتور را روشن میکند. زامبیها دور ماشین حلقه میزنند. شیشهها را میشکنند. دستها از شیشه شکسته داخل میآیند. مرتضی دنده عقب میگیرد. چند زامبی زیر چرخ میروند. فرمان را میچرخاند. به سمت رمپ خروجی میرود. رمپ به طبقه همکف. --- # فصل دهم: طلوعی که نیست **ساعت: ۴:۵۰ بامداد** **لابی ساختمان – جلوی در اصلی** مرتضی با ماشین از رمپ بیرون میزند به لابی شیشهای عظیم. نور ماه از شیشههای سقف میآید. تمام لابی پر از زامبی است. صدها نفر. در اصلی (شیشهای کشویی) باز است. بیرون، خیابان. شهر. اما آسمان قرمز است. آتش سوزیهای زیاد. صدای آژیر قطع شده. یک هلیکوپتر نظامی بالای ساختمان دیده میشود. بلندگو: > **هلیکوپتر:** «هر فرد زندهای در ساختمان، خود را به پشت بام برساند. عملیات تخلیه تا ۱۵ دقیقه دیگر.» مرتضی نگاه میکند به لابی پر از زامبی. بعد نگاه میکند به آسانسور سرویس که به پشت بام میرود. اما آسانسور خراب است. فقط پله اضطراری طبقه ۳۶. وارد پله میشود. بالا میرود. طبقه ۲۰، ۲۵، ۳۰. هر چه بالاتر، زامبی کمتر. ولی هوا گرمتر و دودآلودتر میشود. آتش سوزی در طبقات بالایی. میرسد به طبقه ۳۵. در باز است. شعله میبیند. نمیتواند از آن عبور کند. مجبور میشود از راهروی طبقه ۳۵ به آسانسور باربری برود. آسانسور باربری کار میکند. سوار میشود. میرود طبقه ۳۶. در باز میشود. پشت بام. --- # پایان: انتخاب **ساعت: ۵:۱۲ بامداد** **پشت بام ساختمان، نزدیک هلیپد** هلیکوپتر روی پشت بام نشسته. دو سرباز با لباس ضد شیمیایی. یک دانشمند غیرنظامی. > **دانشمند:** «واکسن داری؟ به ما بده. تو هم میتونی سوار بشی.» مرتضی دو ویال را نشان میدهد. ناگهان یکی از سربازها به زمین میافتد. چشمانش سفید میشود. تبدیل شده. سرباز دوم به او شلیک میکند ولی صدای شلیک، دهها زامبی را از پایین ساختمان به سمت پشت بام جذب میکند. آنها از پلهها بالا میآیند. از دیوارهای جانبی. دانشمند فریاد میزند: «واکسن رو بده!» **دو انتخاب پایانی (در بازی، بازیکن انتخاب میکند، در داستان هر دو را مینویسیم):** **انتخاب اول (شرورانه/ بقا):** مرتضی واکسن را نمیدهد. سوار هلیکوپتر میشود. سرباز سالم خلبانی میکند. هلیکوپتر بلند میشود. پایین شهر را میبیند: میلیونها زامبی. دانشمند میگوید: «واکسن رو بده تا تکثیرش کنیم.» مرتضی نگاه میکند به عکس آرین روی داشبورد ماشین که همراهش آورده. «آرین توی شهره... من باید برگردم». هلیکوپتر به سمت شرق دور میشود. پایان باز. **انتخاب دوم (قهرمانانه/ فداکاری):** مرتضی واکسن را میدهد به دانشمند. دانشمند داخل هلیکوپتر میرود. سرباز به مرتضی میگوید: «جا هست، بیا». ولی زامبیها به هلیکوپتر حمله میکنند. مرتضی در را میبندد به روی خودش و با یک تبر آتشنشانی با زامبیها میجنگد تا هلیکوپتر بلند شود. هلیکوپتر میرود. مرتضی روی پشت بام تنها میماند. خورشید در حال طلوع است. اما زیر نور خورشید، زامبیها نمیمیرند. فقط بیشتر دیده میشوند. مرتضی چاقو را برمیدارد. به سمت لبه پشت بام میرود. پایین، دریایی از موجودات. آخرین نما: صورت مرتضی، اشک، لبخند. **قطع به سیاهی**. صدای یک کودک: «بابا...» پایان.
امتیاز : 0 از 10
فایل ضمیمه
هیچ فایلی ضمیمه نشده است
- اطلاعات پروژه
- 19175کد پروژه
-
برنامه نویسی با زبانهای مختلف ، طراحی سایت و نرم افزار
دسته بندی - 06 خرداد 1405تاریخ ثبت
- 50 روزمهلت اجرا
- 12,000,000 تومانحداقل بودجه
- 15,000,000 تومانحداکثر بودجه
- 20 درصد ضمانت اجرا
- آماده دریافت پیشنهادها وضعیت
تایم لاین پروژه
درخواست پشتیبانی-
در انتظار پرداخت
پرداخت تعرفه ثبت پروژه های غیر رایگان
-
در حال بررسی
برسی و تایید پروژه از طرف مدیرت سایت
-
آماده دریافت پیشنهادها
تایید پروژه و نمایش برای مجریان
-
در انتظار پرداخت هزینه پروژه
پرداخت هزینه اجرای پروژه توسط کارفرما
-
در انتظار پرداخت ضمانت اجرا
پرداخت مبلغ ضمانت اجرا توسط مجری
-
در حال انجام
پروژه شما درحال انجام می باشد
-
انجام شد
اتمام اجرای پروژه
لیست پیشنهادها
در حال بارگذاری...